ورود ممنوع است

کجای شعر بیاویزمت بگو با من

میان قافیه هایم ورود ممنوع است

 

و من ترا بکدامین سبد بیفزایم

ورود تار به زنبیل پود ممنوع است

 

همیشه یک نفس از آخرین نخت بودم

خروج دود ز راه ورود ممنوع است

 

به پاره پاره هر نامه ات ضمیمه شدم

که شرحه شرحه نویسی رود ممنوع است

 

من آرزوی تو تا گور می برم /بدرود

در آستانه رفتن درود ممنوع است

 

آهای سبز باورم ...

 

عزیزکم


چه نسبتی است بین تو و واژه های ملتهب
قلم زبانه می کشد چو می رسم به نام تو

چه حاجتی تو را به آن ، کمند ِزلف ِپیچ و خم
غمت کمانه میکند زپای ِمن به دام ِتو

خدایرا چه می شود ،که من مچاله می شوم
همینکه باز می رسم ، به دست ِبی مرام ِتو

پرستوی مهاجرم ، نمی روی ز خاطرم
چو کفتری نشسته ام ، هنوز پشت ِبام ِتو

چه ماهرانه می خزی ، خیال ِپشت ِصخره را
خیال خام می پزد ، خیال ِخوشخرام ِتو

چه لطف با سعادتی ، رقیب غبطه می خورد
که خنجری نمی درد ، مرا جز از نیامِ ِتو

حریر ِسبز فام ِمن ، طلسم ِنذر های من
گره نمی خورد مرا ، ضریح ِازدهام ِتو

بزن دو بال چلچله ، دو اضطراب دلهره
شکسته بال می پرم ، به شوق ِالتیام ِتو

فنای ِدار ِفانیم ، نشان ِبی نشانیم
هزار راهه می رود ، هزاره های ِخام ِتو

من عشوه می خرم بلی ، کرشمه می خرم ولی
چه شاعرانه می وزم ، دراهتزاز ِبام ِتو

آهای سبز ِباورم ، ببار سر بر آورم
سیاهه رشک می برد ، چه سبزه انتقام تو

به نرد ِعشق می زنم ، قمار هر چه باد را
و بادبان و باد را ، ورق زدم بنام تو

چه ناز می نوازیم ، بناز اهل ِبازیم
به ناز دانه گی قسم ، نمی رمم زدام تو

 

من بودم

 

آنکه دیوانه ترین بود به تو/ من بودم

آنکه بیگانه ترین بود زتو/ من بودم

 

آنکه یکبار به سنگش زدی و بار دگر

سنگدل تر زدی احسنت به تو /من بودم

 

آنکه میرفت سر بر که گدایی بکند

هاله ای ماه برای شب تو/ من بودم

 

آنکه هر شب سبد سیب تو را می بافید

بهر دزدیدن سیب تن تو/ من بودم

 

آنکه پشت سرک سایه کم آورد که بود؟

سایه ات کم نشود سایه تو/ من بودم

 

آنکه از پنجره بسته ترا می پایید

آبرو باخت سر کوچه تو / من بودم

 

آنکه در بهت حریق از تف آتش یخ زد

گل یخ چید ز خاکستر تو/ من بودم

 

به جرم رابطه از گل به برگ می میرم

 

در آرزوی تو در کام مرگ می میرم

و مر گ فصل خزان را چو برگ می میرم

 

سکوت پنجره ها را شکسته بودم من

تگرگ آمده ام چون تگرگ می میرم

 

خدای من کسی از جان و دل نمی میرد

به جرم رابطه از گل به برگ می میرم

 

گس ل گس ل همه از ار تعاش می میرند

در ارتفاع غرورم چو ارگ می میرم

 

تمام خاطره ها را به کوچه بخشیدم

که رو به پنجره ای رو به مرگ می میرم

 

بگو به آنکه سر کوچه را گرفته به قهر

گذشت زندگی از حد مرگ / می میرم

 

عدد صفر را می مانم

عدد صفر را می مانم

در هر که ضرب می شوم

نابود می شود!

از هر چه کم می شوم

تو را کم می آورم

با هر که جمع می شوم

زیادی ام می شود

 

تصویر زیبایی از تهی

با خط شکسته آیینه می سازم

من حدم را می دانم

مشتقی واهی

تابعی خالی از اپسیلن حتی

 

در سه کنج تحلیلم

کلبه ای ترسیم است

کودک درونش

برای ماندن در وضعیت آخر

هر روز صبح

یک قورباغه آرزو را

درسته قورت می دهد!

 بمن بگو از نظر یک پزشک صفر ضرب در یک چه عوارضی دارد؟

آیا می شود در آنسوی کوانت هم واقعگرا بود؟

آیا خوشبختی را راسل تسخیر کرد؟

وقتی متر لینگ موریانه ها را حتی می شناخت

چرا آلکسیس کارل انسان را نشناخت؟

چه چیزی از چخوف دایم الخمر یک نویسنده ساخت

اگرآن روز به جای سیب

آز آسمان نیوتن سنگ می بارید

تکلیف قانون چه می شد؟

...

 صفر هستم

اما تا ارتفاع فقط یک آرزو کم دارم!

 

فقط یکی

۱

که در آغوشش تکثیر شوم

 به توان بینهایت ِارقام

 ...۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

هر گز نشد غروبی دلتنگ تر ببافم

 

حسی مرا گرفته یک شعر تر ببافم

از دستمال گریه / هم خیس تر ببافم

از چشم هر حسودی دزدیده ام نگاهی

تا یک طلسم حاشا از بد نظر ببافم

نازک خیال من کو گلدان نر گسش را

یک نارون کم آمد تا ناز تر ببافم

از تار های باران تا پود چشمه ساران

در هم تنیده ام تا یک چشم تر ببافم

ای وای ازآن غروبی کزکوچه می گذشتی

هر گز نشد غروبی دلتنگ تر ببافم

عر یان تر از نجابت در عرصه متانت

پیراهنی که باید  از پشت سر ببافم

یک لحظه مثل تندر از خاطرم گذشتی

بگذار رد پایت آهسته تر ببافم

 

عطش داغ بو سه ها

 

وقتی توراغزل به غزل می سرايمت
درواژه می دودعطش داغ بوسه ها

تامی رسم به واژه پرالتهاب لب
تب خال می زندلبم ازداغ بوسه ها

تا می طراوی ازلب احساس شعرمن
می پيچد عطرقافيه در باغ بوسه ها

يک نقطه تا به کنج لبت خالی افکنم
چيدم زحرف آخرمصراع بوسه ها

ديريست می گزم غزلی را بجای لب
کی می رسد خدای من ابلاغ بوسه ها

 

کمال

چگونه می شود

..............به رسيدن

رسيد ؟
من از سيب پرسيدم!

گفت :
 
به سرخ ترين ارتفاع که می رسی

رها می شوی
سرختروسرخترشد
و پاسخ

افتاد !
 

اگر ستاره ندیدی بیا تما شا کن

 

درون بستر من التهاب می خوابد

کنار بالش من شعر ناب  می خوابد

اگر ستاره ندیدی بیا تما شا کن

ستاره ای بغل ماهتاب می خوابد

به فتح قله یک روسپی توان بالید

به پشت صورت انسان نقاب می خوابد

من از تو تا خود انصاف پرده می پوشم

کنار هرزه وجدان عذاب می خوابد

و خاطرات قشنگی که من ندیدمشان

به حس خالیم از عکس/ قاب می خوابد

عزیزکم سر مصراع یک غزل بنشین

عروس قا فیه در بیت ناب می خوابد

از آسمان هوس واژه ای بغل کردم

که حس رابطه  قبل از  کتاب می خوابد

خدای من تو گواهی که نانجیب ترین

نجابتی است که با اجتناب می خوابد

 

بارقه ای در زوال

 

رازی است

که وقتی می پیچانندم

از گلو گره می خورم

وقتی می چلانندم

از چشم  می چکم

به سبز که میرسم 

می بارم

تو که بی رنگ ِ سیر می پوشی !

بمن بگو

مگر نمی شود  سرخ روئید ؟

آخر ِ پا ئیز که در شاهنامه نیست

زرد روی روز گار

یک قدم مانده به زوال  می سرخ د !!

 

شعر باید بخزد زیر لحاف گریه

شعربايدبطراودازدل
بدوددررگ زخم
بخزدبرلب سيم گيتار
بشکوفدآواز

ـ شعربايد
طعم گيلاس شقايق بدهد
نفس بادصبارا بوزد
وبه پردازش تصويرغرور
بدمدروح صليب

ـ شعربايد
سبدی از گل بابونه دانش باشد
ساکن ساقه سبزينه زايش باشد
شعربايدبفروشدبغلی از احساس
که درآن حس بلورين نوازش باشد

ـ شعربايدبدمدمثل سحر
بفروزدبه چراغی همه را
وبه هردخترهرزعلفی
که شکوفيده و
رقصيده و
نازيده
به هر خاروخسی
غنچه ای باکره، از لادن ومريم بخشد

ـ شعربايد
زنياکان سخن ارث برد
به حکيمانه ترين رکن سخن
دست سی سال مريزادفشاردهرروز
شعربايد
سرتعبیرجديدکلمات
کهنگی را بدردازتن ناموس سخن

ـ شعربايدکه به داس مه نو
مزرع سبز فلک هديه کند
شعربايد
بتکاند تن فر( توت) سخن
وبه مشتاقی دستان تمنا
غزلی تازه دهد

ـ شعربايدبخزدزيرلحاف گريه
مترنم شودازلرزش لبهای کبود
ورباعی لب زمزمه ی
دخترک زشت شود

ـشعربايدهمه جا لانه کند
سرهرشاخه و گلدسته گلوپاره کند
بوزد بردل نی زار
همی ناله کند
به غريبانه ترين شام
تسلی گويد

ـشعربايدبنگارد
شب تنهائی قو
وبگوید چه گذشت ؟
در شب خلوت تنهائی او

...

ـ شعربايدکه به هنگام وداع
هیزمی جمع کند
آتشی افروزد
فصل آبستنی خاکستر
سرهرمنفذمنقار
سریر قلمش
بسراید، شعله
بسراید، اخگر
بسراید، ققنوس
ــــــــــــــــــــ
تابستان ۱۳۷۰ ـ تبریز

در سوگ شقایق

 

سبق سبق گل باران چکید ایوان را

خبر زسوگ شقایق رسید گلدان را

 

حریر سبز در اندام  یک ورق پیچید

ورق ورق چو نسیمی سرشت طو فا ن را

 

دو چشم می زده پوسید در خرفت رسن

ستاره بارقه زد لحظه ای شبستان را

 

لطافت از سر انگشت ماه میبارید

شبی که برکه شکست/مرز پاک ایمان را

 

غروب مردن خورشید توی دریا ها ا ست

نمی شود که بفهمند ماهیان آن را

 

طلوع.../حادثه روز های تکراری

بسوز سردی اندوه یک بیابان را

 

میان ...ف . ا .ص . ل . ه . ه . ا.. یک بهار می میرد

شکوفه می برد از یاد عهد و پیمان را

 

چه وصله های عجیبی به ماه می دوزند

بجرم رقص هوس می کشند انسان را

 

سوار واژه پرواز دیدمت در اوج

شکسته بال پریدی مسیر طوفان را

 

که از سلاله  ایوان  شقایقی کوچید

و بغض سبز گلو بر دمید گلدان را

_____________________

سروده ای مشترک از:

رضاعلیمهرو ن . صفا ـ مهر ماه 87

 

چرا ؟

 

 چرا ما اول عاشق می شویم

 

   بعد آشنا ؟ 

      

         

ناز دریا

 

دریا

ناز مرا در می نوردد انگار

با یک بلم شکسته امواج روز گار

در یک تلا لو نارنج در غبار

گم می شود غروب

در ای وای شام تار

من عشق می شوم

تو اگر عاشقی بخوان

اسرار عشق منم

عشقبازدار

 .

ای غوطه ور

شناور از آن نیستی که من

می بینمت به صخره صما خزیده وار

خوش می تراوی از لب گیلاس شعر من

ای مست

شیشه میشکند

لب شکنج یار

 .

صد پله می شود

به یکی گام طی شود

طی کن سه گام خود

که بپیچم به حلق دار

.

بستم به ساق ساقه پیچک دل از نیاز

پیچید در حریری از احساس بکروار

من ماندم و صدای نفسهای دور دست

بر سینه می تپد  تپشی لخت و عور وار

آبم ز سر گذشت

ای قوم بی گذشت

این بوده سر گذشت

من می زنم هوار

تا آبروی خار

به گل بخشد اعتبار

شهریور 87

تبریز

رضا علی مهر (سوگوار)

 

 

 

منم روسپی ، تن می فرو شم...

 

منم روسپی
تن ميفروشم
هر روز شامگاه
گونه هايم را
در حریق ریشخندهایتان
سرخکرده میبرم سر سفره
با آبرو
گاهی
بی آبرو
...
تنها دروغی که مادرم گفت
نام پدرم بود
چون نخواستم
بچه ها یم در روز پدر
کادو ئی نذری بپزند
مادر نشدم
...
چون نخواستم
طعنه های حقارت
زیر لحاف گریه دخترم
در سیاه بختی رگش بخزد
مادر نشدم
...
مادر نشدم
چون مادر به خطا بودن را
می شویم هر روز
از پیراهن
از رو رفته
پررو
...

هنوز
بخودم نرسیده بودم
که تقدیر مرا فروخت
وازآغوشم
به بغل هل داد
...
آنها که بایدمرامشان را
بعد از میعان مردا نگیشان
وزن کرد
مرا رسوا خطاب می کنند!!!
...
آدامس اندامی
ویژه آقایان هستم
سر هر چهار راهی
با تر کیبی ازنیش ترمز
ویه تک بوق مدل بالا
می توان تهیه کرد
...
روزگار عجیبی است
وداستان غریبی است
از مارو پونه
تا من و سبزی گشت
که اغلب
سر راهم سبز می شود
...
گاهی سینه بند جا مانده ام را
آنها که شبها
ته مانده لبهای مرامی لیسند
پیراهن عثمان می کنند
...
حق و حقوق مرا
یک شب که کوروش خواب بود
بیداران با کلنگ
روی منشور جر داده اند
...
اما
من هستم
وتا
شماو هوسهایتان
شما و پستیهایتان
و جو فروشان گندم نما،
و من و اسکناسهای چرکین هست،
من هستم
...
و من هستم
به کوری چشم
هر که او
وجدان و انسان می فروشد
و من تن!!!
...
مگر که مرا فهمید
وقتی هر فهم
تا ارتفاع دستمزد
سقوط می کند
...
من از آغوش
چگونه بگویم
وقتی
هر عفونتی
کریهی
ابلهی
خری
خرتر از خری
پالانی از اسکناس بر دوش
چشمک می زند
احتیاج سواری می دهد؟!
...
هیچ کس
هر گز
مرانگریست
سهم من از شانه ها
همیشه هوس بود و
بس
ای لعنت به هر چه بودو هست ...

------------------------

رضا علی مهر(سوگوار)