و من از جانب شهر پریا می آیم

و من از جانب شهر پریا می آیم
مملو از رازقی و اطلسیا می آیم

عازم زندگیم / نقطه سر سطر / نشد
باز می گردم واز بچه گیا می آیم

کوچه راآب نپاشید / خودم بارانم
از تبارتر بارنده گیا می آیم

فاتحان/ نو بت بازی به سیه مهره دهند!
من خودم از پس بازنده گیا می آیم

عشق را گر بنویسند با حرف الف
همه قافیه را آشقیا می آیم

کهنه پیراهنی از یوسف مصری دارم
مثل زهوار زدر رفته گیا می آیم


شعر نو می شوم از فیض غزل های کهن
با همه تازه گی از کهنه گیا می آیم

آبرنگ

رها میشوم ديگر از نام و ننگ
و ها ميکنم شيشه آبرنگ

دو انگشت ِوی چفت ِ مضراب نيست
پرنسيب کم دارد استاد چنگ

هماورد ِبلبل ،! و اين سار کيست ؟
بنازم به اين طبع گيرای ِبَنگ

تو کز محنت ديگران بی غمی
سه نقطه سر ِسطر ِ فهرست ِننگ

سياه و سفيدم نديدی ،ببين
که می بينمت چهره رنگا و رنگ

به مقياس مردی نسنجيده ای
زنم بر پس ِگردن ِوزن ـ سنگ

کفن وصله دارش کمی بهتر است
ز پيری شنيدم زمخت است (مرگ)

و رنگ از رخ ِسر خوشی می پرد
به هنگام بد مستی ِ آذرنگ

به هر گیشه نقدی ، زهر روی سکه
توانی رهیدن از این دنگ و فنگ ؟

به دندان شهوت گزیدن نبود
طبیعت زد این اقتضای شرنگ

و مردی که افسوس می پرورید
لگد خند ِآزرم زد زیر ِسنگ

به آواره گی شهره ام/بيش از اين
رها تر نمی رنگد اين آبرنگ

سرمست غزلهای کف آلود شرابم

 

آن لحظه که دزديد يکی خيره سر از من
رويای تو را، من زتو خالی / تو پر از من

ای وای از آن لحظه بی تاب نفس گير
کز کوچه گذر می کند او بی خبر از من

دنيا نه به بار است،نه دار است به باري
یک لحظه ویار است ، هوس را گذر از من

تمکین تغافل به تجاهل هنری نیست
تعبیر فرو مایه تری؟/ در گذر از من

در سلسله زلف بتان ،حلقه به حلقه
پر گار شدم ، نیست تو را یک وتر از من

کام لب شیرین ، همه ارزانی فرهاد
شیرین مرا ، تیشه ازو بود / سر از من

سرمست غزلهای کف آلود شرابم
هر جرعه مصراع غزل مست تر از من

من بودم و می بو دو غزلواره مستی
گل واژه گيلاس غزل مست تر از من

می ، ريخت و لو رفت غزل های پريشان
گل بانوی مفتون غزل مست تر از من

فرياد از اين قوم بدهکار طلبکار

تعبير خطا؟/ در گذر ای بی هنر از من

 

 

یکی.................یکی!!

 

یکی را نازو نعمت یک شبه بشقاب می گیرد

یکی را دزد بد بختی دو چشم از خواب می گیرد

 

یکی در نرد یک انگشتری میلیارد می بازد

یکی نان نگین از لولو گنداب می گیرد

 

بزرگی می فشرد از فرط غیرت حلق دندان را

جناب کوچکی ترفیعی از قلاب می گیرد!!

 

 نه گوهر گوهری میفهمد و نی زرگری از زر

بفهمی یا نفهمی حال زر تیزاب می گیرد!!

 

صلا میزد مرا از عند لیبان  قد یمی تر

که طوطی عرصه بلبل دراین غرقاب می گیرد!!

 

سر انصاف سوزن نیست این ته گرد گردون را

و سوزن سوزش ناموس از نختاب می گیرد!!

 

گیتارم...

 

گیتارم

من با من نمی سازد

من می زنم

تو را می نوازد

سیم است و چوب

از خشک می تراود

برای دلتنگی هایم کوکش می کنم

با دلوا پسی هایم در می افتد

بر سینه ام که می نشیند

انگشتانم می خزد لای موهای دو لا چنگش

سینه را که می نوازم

همیشه یک نت آه

کم می آورم

مثل او که در فریاد

یک سیم بم کم می آورد

عقل از سر سیمش که می پرد

در کو لاک نیمه شبی زمستانی

حال دلنوازی شومینه گیم را می گیرد

اغلب سکوت را می نوازم

و او باز یک سیم بی صدا کم می آورد

در هق هق مردانگیم

من بد نمی زنم

او لج می کند

نوازندگی در سوگواری برازندگی ها را

همین