منم روسپی
تن ميفروشم
هر روز شامگاه
گونه هايم را
در حریق ریشخندهایتان
سرخکرده میبرم سر سفره
با آبرو
گاهی
بی آبرو
...
تنها دروغی که مادرم گفت
نام پدرم بود
چون نخواستم
بچه ها یم در روز پدر
کادو ئی نذری بپزند
مادر نشدم
...
چون نخواستم
طعنه های حقارت
زیر لحاف گریه دخترم
در سیاه بختی رگش بخزد
مادر نشدم
...
مادر نشدم
چون مادر به خطا بودن را
می شویم هر روز
از پیراهن
از رو رفته
پررو
...

هنوز
بخودم نرسیده بودم
که تقدیر مرا فروخت
وازآغوشم
به بغل هل داد
...
آنها که بایدمرامشان را
بعد از میعان مردا نگیشان
وزن کرد
مرا رسوا خطاب می کنند!!!
...
آدامس اندامی
ویژه آقایان هستم
سر هر چهار راهی
با تر کیبی ازنیش ترمز
ویه تک بوق مدل بالا
می توان تهیه کرد
...
روزگار عجیبی است
وداستان غریبی است
از مارو پونه
تا من و سبزی گشت
که اغلب
سر راهم سبز می شود
...
گاهی سینه بند جا مانده ام را
آنها که شبها
ته مانده لبهای مرامی لیسند
پیراهن عثمان می کنند
...
حق و حقوق مرا
یک شب که کوروش خواب بود
بیداران با کلنگ
روی منشور جر داده اند
...
اما
من هستم
وتا
شماو هوسهایتان
شما و پستیهایتان
و جو فروشان گندم نما،
و من و اسکناسهای چرکین هست،
من هستم
...
و من هستم
به کوری چشم
هر که او
وجدان و انسان می فروشد
و من تن!!!
...
مگر که مرا فهمید
وقتی هر فهم
تا ارتفاع دستمزد
سقوط می کند
...
من از آغوش
چگونه بگویم
وقتی
هر عفونتی
کریهی
ابلهی
خری
خرتر از خری
پالانی از اسکناس بر دوش
چشمک می زند
احتیاج سواری می دهد؟!
...
هیچ کس
هر گز
مرانگریست
سهم من از شانه ها
همیشه هوس بود و
بس
ای لعنت به هر چه بودو هست ...

------------------------

رضا علی مهر(سوگوار)