جان بابا سخن از غصه مگو

 

پسرم سر زده وارد شدو گریانم دید

سر بزیر افکند و گفت

باز هم ؟!

 

بغض را پیچاندم از تنگ عبور حنجره

مثل تعبیر شکست نور پشت پنجره

 

گفتمش با با فدایت

اشک شوقم می چکد

من نمی گویم

تو گویی چشم بامم می چکد

آبراهم نیست

اما غرق سیلابم هنوز

آبخیزم نیست

در سودای خیزابم هنوز

من نمی گریم

هوای گریه می گریاندم

من نمی نالم

نوای ناله ها می نالدم

 

گفت :می فهمم

 و من در قید اینها نیستم!!!

آمده بودم بگویم درس انشا بیستم

اشک میداری مرا پاداش؟!

نه/ من نیستم!!

جان با با

من مگر ناناز بابا نیستم؟

یا اگر من نیستم !! 

 پس کیستم؟

 

حلقه ای بر گردنم آویخت

 از گل بازوانش

می چکید ازچشمهای کوچکش

 الماس روی گونه هایش

قصه ما رفت لو

تا آخرافسانه هایش

جلگه زد سیلاب

تا جفرافیای شانه هایش

سوژه نقاشیش زد بر غرور کلک خامم

رنگ آبی سر کشید از لای باز پنجره

هر چه بود آبی کشیدم لای  بغض حنجره

 

...

 

آی فرزندم...

 

نهال آه را از گریه ها رویانده اند

دستمال گریه را در اشکها خیسانده اند

اینهمه تعبیر تنگ  سنگلاخ و گردنه

از برای پای های لنگ ما پیچانده اند

زندگی با زندگانی را گلاویزانده اند

باز تاب رشته تحریر را ریسانده اند

 

شانه هایش را کمی با لا زد از جنس_

چه می دانم!!

ور اندازش شدم

اما چرا ؟

منهم نمی دانم

نمی دانم

 

...

 

گفت با با

 

تو مپندار که از گریه بدم می آید

اشک بابا حس چاییست که دم می آید

این همان هق هق سبزیست که از خانه ما_

تا سر تخته سیاه ادبیاتی ه من می آید!!

 

جان بابا سخن از غصه مگو

از یکی بودو نبود قصه نارس مگو

داستانت را برای هر کس و ناکس مگو!!!

...

"من زجا بر خواستم بوسیدمش"

             

           

        

آی مردم

  آی مردم:

          باغتان پر سیب باد

  من به یک زنبیل خالی سهم خود را باختم!!

 

  نرگس گلدانتان را:

           نوش باد

  من به یک گلدان خالی صحن ایوان باختم!!

گوهرم از صدف واژه نروییده هنوز

 

من سودا زده آواره صحرای توام

بید مجنونم و از ریشه لیلای تو ام

 

جرعه ای از لب گیلاس غزلهایم بخش

گیر یک قافیه ازساغر مینای تو ام

 

ته طغاری قلم سینه اوراق سپید

ناز پرورد سریر قلم افزای تو ام

 

هر کجا قصه گیسوی تو را حلقه زنند

مو بمو شانه زن زلف چلیپای تو ام

 

گوهرم از صدف واژه نروییده هنوز

رویشی باکره از شرجی دریای تو ام

 

در لغت نامه گیم عاشق و دیوانه یکی است

سطر دیوانه دیوان غزل های تو ام

 

تا تو هستی و من و کوچه و این پنجره ها

لای در مانده ترین حسرت لولای تو ام

 

گرچه دیر است و دور است و پایم در گل

راه پیمای جهانگرد تمنای تو ام

 

اولین  مصرع گلدان غزل های منی

آخرین سوژه مصراع غزل های تو ام

 

سخنی ساز بگو

 

شعری از دنج غروب غزلستان بلدی

بیتی از یار بگو

صحبتی از سر سهراب و باران بلدی

شعری از آب بگو

فارغ البالی افسانه طوفان بلدی

یک رهایی پر پرواز بگو

قصه دختر همسایه مارا بلدی

سرخی گونه دزدیدن یک سیب بگو

ساز تنهایی چوپان بلدی

یک دهن شکوه از این یار بگو

آدرس کوچه معشوقه ما را بلدی

خبری از لبه پنجره باز بگو

راز لو رفتن دل از کف ما را بلدی

لمحه ای از نگهی ناز بگو

راز خودسوزی ققنوس به پایان بلدی

پر سیمرغ بسوزان سخن از قاف بگو

 

نگاهت را که دزدیدی

 

تظاهر می کنی ازجنس دیروزی

ولی انگار امروزی

 

نگاهت را که دزدیدی

نگفتی بلکه من روزی

حریم شانه هایت را کم آوردم

برای گریه افروزی؟

 

نمی دانی مگر شبگیر در تالاب می نالد

مگر عاشق شدن را تو همین امروز و دیروزی؟